یکـی از همیـن روزهـا بـاید خـــدا را صــدا بزنـم

یک میــز دو نفـــــره

دو صنــدلی

یکـی من ، یکـی خــــدا

حرف نمیــــــزنم

نگـــــــاهم کـافیست

میـــدانم

برایـم اشکـــــــــــــ میـریـزد

 

 

چنــد روزیست آنقدر دلـم از زندگـی گرفتـــه

کـه می خـواهــم تـا سقف آسمـان پــرواز کنـــم

و رویش دراز بکشـــم

آرام و آســــــــــوده

مثل ماهـی حوضــــمان

کـه چند روزیست روی آب است

 

 

ولی ...

همه چی درست میشه

خـــــــــدای مهربونم آروم تو گوشم میگه :

سپیده ی بی انصاف ! تا حالا تنهات نذاشتم ، هواتو داشتم

بیشتر از لیاقتت دست نوازش به سرت کشیدم

بازم خدایی می کنم ، غصه نخور...

خودم درستش میکنم

بهم اعتماد کن





تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ | ۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سپیده | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.