در فرو بسته ترین دشواری

در گرانبارترین نومیدی

بارها بر سر خود بانگ زدم :

" هیچت ار نیست مخور خون جگر , دست که هست "

بیستون را یاد آور , دست هایت را بسپار به کار

کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار

و چه نیروی شگفت انگیزیست

دست هایی که به هم پیوسته ست

 





تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سپیده | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.