انگار حتما باید آسمون به زمین بیاد یا باید اتفاق خاصی بیفته ؛ مثلا معجزه ای رخ بده که از زندگی لذت ببریم.
گاهی اینقدر در روزمرگی غرق می شیم که فراموشمون میشه ساده ترین داشته های ما شاید آرزوی فرد دیگری باشه.
ما از امر و نهی پدر کلافه باشیم و دیگری در آرزوی شنیدن صدای پدرش...
ما از باب میل نبودن غذا به مامانمون غر بزنیم و دیگری در حسرت صدا کردن نامش و شنیدن جواب...
صدای زنگ تلفن از خواب بعد از ظهر بیدارمون کنه و ما از بدخواب شدن بنالیم و دیگری تشنه ی شنیدن صدای آشنا از پشت گوشی تلفن...
همیشه شاکی هستیم انگار …
از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم. در جمع از شلوغی کلافه می شیم و در خلوت ، از تنهایی بغض می کنیم
تموم هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی مون رو گردن غروب جمعه میندازیم
شاید بهتر باشه گاهی فکر کنیم تموم زندگیمون معجزه ست
همین که می خوابیم ، بیدار می شیم ، نفس می کشیم
همین که خورشید طلوع می کنه ، مهتاب می تابه ، بارون بی منت میباره و هنوز میشه کسیو دوست داشت و عاشقش بود


تموم اینها بهونه ی ساده ایه واسه یه لبخند !

 






تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢۸ | ۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سپیده | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.